باران!

باران!

تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی

امشب بر من ببار

می خواهم امشب

از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم....

بر من ببار

می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.

....

 

فراموش نکن!

مقصد هميشه جايي در انتهاي مسير نيست

مقصد لذت بردن از قدم هايي ست كه بر مي داريم......


و آدمها همدیگر را به صحن دلشان دعوت می کنند...

من خواب دیدم..

 که دیوارها را برداشتند...

 و باغها بی چینه و پرچین...

 میوه هاشان را به مردمان میدادند..

 دیگر باغبان در پی کودکی که دزدانه سیبی بر می داشت نمی دوید...

و انارهای کودکی من بی ترک بودند...

کلاغ ها بی شماتت رهگذران ..

از ننگ بد نامی و شو می...

 آزادانه قار قار می کردند....

و عابران برگهای زرد را مثل نان های خشک ...

 می بوسیدند و به کناری می نهادند...

من خواب دیدم ...که نور از دهانه ی سقف اتاق ...

 ستونی از رنگ به را ه می انداخت...

 و دستهای دختران زیر زخمهای تار و پود خونابه نمی بست..

من خواب دیدم که هر مردی غیرتمند است...

 و هر زنی ردای شرف بر تن دارد...

 دیگر وقتی پنبه ها را می چیدیم..

 خیسشان نمی کردیم..

تا خرج کانادادرای و بیسکوییتمان در آید...

 من خواب دیدم...

بهشت را و جهنم را برچیده اند...

 و آدمها در عبور از چراغ قرمز به هم لبخند می زنند...

 من خواب دیدم...

که سیاهی دیگر رنگ نیست...

 سفیدی برتر نیست...

 و آدمها همدیگر را به صحن دلشان دعوت می کنند...

 و دلها جای دروغ و دریغ نیست...

و از خواب پریدم...

 دوباره همه چیز شب بود...

 ومن آرزوی خواب های زیبا می کردم...

این بار کاش بیدار نمی شدم...


.....http://hura88.blogfa.com/:منبع

 

اين چنين براى خود ذخيره كن

اين چنين براى خود ذخيره كن

اميرمؤمنان على(عليه السلام) فرمود:

ما تَقَدَّمَ مِنْ خَيْر يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ وَ ما تُؤَخّرُهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ(1)

ترجمه

آنچه پيش از خود بفرستى براى تو ذخيره مى شود


و آنچه تأخير بيندازى فايده اش تنها براى ديگران است.


(و مسؤوليتش متوجه توست).

...............................................................................................

چشمانم روز و شب بی قرار توست
 
دلتنگ زیبای رخسار توست

قلبم بی تاب گشته در این روزگار

می تپد به امید دیدار توست
 
قلبی،که در آتش عشق تو میسوزد

 از لحظه ای که دید تو را، گرفتار توست

 روزهای هفته در پی هم میروند

 اما هنوز هم ، چشمانم به انتظار توست

السلام علیک یا صاحب الزمان

جهان درانتظارتوست.

آخرین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار

 

آخرین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار تا که تنهایی ات

 از دیدن آن جا بخورد تا بداند دل من با توست

 در همین یک قدمی

 

اگر زندگی را در کاسه آبی خلاصه کنم آنرا بدرقه راهت میکنم


جزر ومدی در نگاهت هست در شبهای مهتاب


«جوش مستی»

باز با افسونگریهای دل زیبا پرستم
از شراب شعر چشمان تو امشب مست مستم
سرو باغ شعرم اما باهمه گردن فرازی
پیش سرو قامت بالا بلندت باز پستم
جزر ومدی در نگاهت هست در شبهای مهتاب
میدهد این جلوه های شعر و مستی کار دستم
این دو بیتی های لبهایت چه مستی داشت کز پی
یک سبو شعر تر خیام گشته ناز شستم
فالی از فنجان چشمانت گرفتم حافظم گفت
در سر کوی تو از پای طلب من کی نشستم
وامق این دیوانگی های تو پایانی ندارد
کاش آن پیمانه را در جوش مستی می شکستم
حسن علیزاده متخلص به « وامق»

کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم



تو آنقدر ساده و راحت آمدی که


من شیفته صداقت و سادگی‌ات شدم،


نمی‌خواهم به این زودی ها از دستت بدهم،

مرا تنها نگذار!


کاش می شد قایق خسته جسمم در ساحل وجودت آرام گیرد..


و من می توانستم کوله بار سنگین دردهایم را در بیراهه‌های بیقراری،


آنجا که دست هیچ آدمی زادی به آن نرسدرها کنم..


و مجبور نبودیم در میانه راه، دیوار سرد جدایی را پیش رو ببینیم.


کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم


مثل سایه، مثل رویا...


آیا طاقت می‌آورم این همه خاطره را رها کنم


و آیا تو می توانی با بی‌احساس ترین احساسها رها شوی!؟


و آیا از این مرداب و پهن دشت وسیع به سلامت خواهیم گذشت؟؟؟


در دل امید دارم و در سر هوای دوست

در دل امید دارم و در سر هوای دوست


من طوطیای چشم کنم خاک پای دوست

از من به دور گشتم و از خویشتن تهی

جز آرزوی نیک ندارم برای دوست

گویند انتظار بسی سخت و مشکل است

من در به در شدم تا بیابم سرای دوست

هر محفلی برفتم و هر مجلسی شدم

تا بشنوم ز نای کسی من نوای دوست

با یاد دوست هر سحرم شام میشود

ای کاش بشنوی کلام مرا ای خدای دوست

از شعله فراق شدم پاک و سوختم


یک ذره مانده  از من آن هم فدای دوست

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.


نام شعر : تپش سايه دوست


تا سواد قريه راهي بود.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ،
شب درون آستين هامان.

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،
كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
منطق زبر زمين در زير پا جاري.

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد.
پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما
از كنار قريه هاي آشنا با فقر
تا صفاي بيكران مي رفت.

بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.


سهراب سپهری

ای گل آشنا بیا بیقرارم بیا

.............................

یا مهدی ادرکنی.....


ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

جان من کجایی؟

کجایی؟

که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا


ای گل آشنا بیا

بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی...

جان من کجایی؟

کجایی؟

که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

ای گل آشنا بیا
بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی...

وای از این غم جدایی...

وای از این غم جدایی...

                                                                                                    مرحوم قيصر امين پور

بازهم جمله ای شیرین   از دکتر علی شریعتی:

بازهم جمله ای شیرین 


از دکتر علی شریعتی:


چشم ودلم رابینا گردان!

«فاطمه، فاطمه است»

Dr Ali Shariati سخنان و جملات دکتر علی شریعتی



مرحوم دکتر علی  شریعتی:
خواستم بگویم،

 كه فاطمه دختر محمد است.

 دیدم كه فاطمه نیست.

 خواستم بگویم،

كه فاطمه همسر علی است.

 دیدم كه فاطمه نیست.

خواستم بگویم،

 كه فاطمه مادر حسین است.

 دیدم كه فاطمه نیست.

خواستم بگویم،

 كه فاطمه مادر زینب است.

 باز دیدم كه فاطمه نیست.

 نه،

 این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست!

«فاطمه، فاطمه است»


..................

كرامت و ايثار


                       صل الله علیک یا فاطمه الزهرا(س)

امام صادق (عليه السلام) فرمود:
- در اداره امور خانه - على (عليه السلام) آب و هيزم تهيه مى كرد و فاطمه (سلام الله عليها) گندم آرد مى كرد و خمير مى نمود و نان مى پخت و لباسهاى كهنه را وصله مى زد.

امام باقر (عليه السلام) فرمود:
- براى تقسيم كارهاى خانه - حضرت فاطمه (سلام الله عليها) خمير نمودن و پخت نان و نظافت را بعهده گرفت و على (عليه السلام) نيز كارهاى بيرون خانه همچون نهيه هيزم و خريد لوازم خوراكى را پذيرفت.(3)

روزى حضرت على (عليه السلام) به حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: آيا غذايى در خانه هست تا بخورم؟
فاطمه (سلام الله عليها) گفت: آنچه كه در دو روز گذشته خورده ايد غذايى بوده كه من و دو فرزندم - حسن و حسين - نخورده و براى تو نگه داشته بوديم.
على (عليه السلام) گفت: چرا به من اطلاع نداده بودى تا براى شما غذايى تهيه كنم؟
فاطمه (سلام الله عليها) گفت: اى ابوالحسن! من از خداى خود شرم دارم كه خودت را به خاطر آنچه كه نسبت به آن توانايى ندارى به زحمت اندازى.


اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) ،بانوی عفت وپاکدامنی...ام ابیها ،تسلیت باد.

معنی عشق

عشق یعنی معنی بالا بلند
عشق یعنی دوری از هر دام و بند

گر که خواهی عشق را معنی کنم

بحر باشم بایدت باشی چو نم

عشق یعنی آتش اندر جان شدن

سوختن در آتش و درمان شدن

عشق یعنی ناله های فاطمه

خطبه خواندنهای او بی واهمه

عشق یعنی در تب و تاب علی

نام مولا بر زبان راندن جلی

عشق یعنی ماجرای کوچه ها

دانی آیا بر سرش آمد چه ها

فاطمه معنای عشق برتر است

ذوب در مولا و میرش حیدر است

فاطمه دستش بدامان علیست

عشق بازیهای زهرا منجلیست

عشق یعنی جان نثاری پشت در

از پی مولا دوید آسیمه سر

دست مولا را به هم پیچیده دید

از پی مولا و عشق خود دوید

گفت مولایم رهانیدش ز بند

روبهان حیله گر گیرید پند

بر سر پیمان خود جان را نهاد

هر چه جانانش بگفت آنرا نهاد

گفتش او جانم چه باشد بهر یار

میکنم قربانیش دار و ندار

عشق یعنی عشق زهرا و علی

جان یکی اندر دو قالب تن گلی

اینچنین مولای من تعلیم داد

درس عشق اندر نهاد من نهاد

نام زهرا دین و هم دنیای ماست

عشق پاکش آخرین سودای ماست

اول و آخر رضای فاطمه

منتهای آرزوی ما همه



آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

مولانا
آفلاین نقل قول این ارسال در پاسخ

اگر به خانه من آمدي....

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ

بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم!


فروغ فرخزاد

آسمان چون پرنيان ناز بود.....

بوي عشق



شب، همه دروازه‌هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود



گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب


همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود



با نوازش‌هاي دلخواه نسيم


نغمه‌هاي ساز در پرواز بود



در همه ذرات عالم، بوي عشق


زندگي لبريز از آواز بود



بال در بال كبوترهاي ياد


روح من در دوردست راز بود



فریدون مشیری

گل من قلبت را به خداوند سپار ...

گل من قلبت را به خداوند سپار ...

آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را ...

گاهی از عشق گذر كن و دلت را بسپار ...

به خداوندی كه خوب می داند، گل من....

سهم تو از دل چیست ...!

گاه دلتنگ شوی ...

گاه بی حوصله و سخت و غریب...

و زمانی را هم غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را ای گل ناز، به خداوند سپار....

خاطرت جمع عزیز ،كه عدالت خصلت مطلق اوست...

گل نازم این بار، چشم دل را وا كن....

دست رد بر دل هر غصه بزن....

حرفهایت را ،گرم و آرام و بلند ،به خداوند بگو...

عشق را تجربه كن ..

حرف نو را این بار از لب شاد چكاوك بشنو....

قطره آبی بچكان، بر كویر دل و بر بایر این عاطفه ها...

گل من در این سال ،كه پر از روز و شب است، و پر از خاطره های تازه.....

چشم دل را نو كن...

و شبیه شب و شبنم ،غرق موسیقی باش ...

لحظه ها می گذرند، تند و بی فاصله از هم....

مثل آن لحظه كه دیروز شد و مثل آن روز كه انگار ،گلم ...

هرگز از ره نرسید....

آری ای خوب قشنگ، زندگی آمدن و رفتن نیست ....

خاطره ها هستند ،گاه شیرین و گهی تلخ و غریب...

بهتر آن است كه در روز جدید....

فكر را نو بكنیم، عشق را سر بكشیم، و دل تار و غمین را....

بنشانیم سر سفره نور...

خانه اش را بتكانیم و سپس، هر در و پنجره را ...

سوی چشمان خدا وا بكنیم...

روز نو آمده است، و بهار هم امسال...

مثل هر سال، از آغوش خدا می روید...

كاش این بار گل،م با دل گرم زمین، عهد ببندیم دگر...

قدر بودن ها را، خوب تر میدانیم...

و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم...

فاصله بسیار است، بین خوبی و بدی...میدانم!

ولی ای ماه قشنگ...

آنچه در ما جاریست ،این همه فاصله نیست...

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی...میگذرد تند و آسان و سبك...

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم...

عاشق ماندن هم ،عاشق شادی و هر غصه هم...

روز نو هر روز است...

فكر را نو بكنیم...

...عشق را سر بكشیم...

زندگی میگذرد...

تند و آسان و سبك!!!

.......

http://ehsaseshishei1.blogfa.com/

یادمان باشد ... زندگی چون گل سرخ است


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یادمان باشد ...


زندگی چون گل سرخ است


پر از عطر... پر از خار... پر از برگِ لطیف...

........................


یادمان باشد........


اگر گل چیدیم                                              

                                            

عطر و برگ و گل و خار،

  

همه همسایه ی دیوار به دیوارِ همند...!                                        

.........................................................................................................................................

که همین دوست داشتن زیباست


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست!


من به یادت هستم


من

به یادت هستم

چه به هنگام دعا !

چه به هنگام نشستن

به لب پنجره ی خاطره ها !

 

تو:

از هر نزدیکی به من نزدیکتری !

دوری و فاصله فقط برای کسانی معنی داره که دلهاشون از همدیگه دوره !

بوی مهربانی و دوستی می آید ! 
کجا ایستاده ای ؟ 
در مسیر باد ؟؟