به طاها...به یاسین...به معراجِ احمد... به قدر و...به کوثر...به رضوان و طوبی...

دکلمه ی زیبای علی فانی در فراق امام مهدی (عج)

به طاها...به یاسین...به معراجِ احمد...
به قدر و...به کوثر...به رضوان و طوبی...

به وحی الهی...به قرآنِ جاری
به تورات موسی...و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدایِ گدایان زهرا
چه شب ها که زهرا، دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بیتاب مولا
غلامی این خانواده، دلیل و مرادِ خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص...امیرت مشخص
مکن دل دل، ای دل...بزن دل به دریا
که دنیا...که دنیا...که دنیا...به خسران عقبی، نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد...
و این زندگانیِ فانی...جوانی...خوشی های امروز و اینجا...
به افسوس بسیار فردا...نیرزد
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری

.............................................................ادامه مطلب
ادامه نوشته

همای اوج سعادت به دام ما افتد  

همای اوج سعادت به دام ما افتد        
 
                   اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
 
حباب وار براندازم از نشاط کلاه            
 
            اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
 
شبی که ماه مراد از افق شود طالع      
 
          بود که پرتو نوری به بام ما افتد
 
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار            
 
        کی اتفاق مجال سلام ما افتد
 
چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم     
 
            که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
 
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز       
 
          کز این شکار فراوان به دام ما افتد
 
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی             
 
         بود که قرعه دولت به نام ما افتد
 
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ         
 
            نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

حضرت حافظ

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست
تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

 به شوق دیدنت ای ماهــتاب شور انگیز                  نگاه منتـــــظرم در گــــــذار می رقـــــصد

  بهار می رقصد 

   به بال شوق پرستو بهار می رقـــــصد                    بیا که در دل تنگم قــــــــرار   می رقصد

   هنــــــوز در پس ابــــــــر نگاه تب دارم                    به راه آمـــــــــدنت انتــــــظار می رقصد

   برای دیدن یک لحــــــــظه مهر بانی تو                   تمام بودن من شعـــــــله وار می رقصد

  من التهاب کدامین صحـــــیفه ی دردم                    که درمن آتـش غم بی شمار می رقصد 

  به پای عشق تو حلاج بی بها نه ی دل                  چه عاشـــــــقانه به بالای دار می رقصد

  به شوق دیدنت ای ماهــتاب شور انگیز                  نگاه منتـــــظرم در گــــــذار می رقـــــصد


مجموعه شعر من و ترانه و صحرا (علی حسین عزیزی)


درسایه عرش الهی

درسایه عرش الهی


سوار بر کشتی یکرنگی


در دریای عشق


تماشا کنان حضور با صفای شما خواهیم بود.


در ساحل محبت....


دلنوشته خودم در مرداد75

بیا ای دل تو یکرنگی سبق کن

توراای دل غم  جانان گرفته.............غم دوری غم ماهان گرفته


چرابازم سکوتت الم افزاست........شرار عشق دلبر آتش افزاست


بیا ای دل تو یکرنگی سبق کن........بهار عشق را اندر طبق کن


چو کردی تومحبت را ارادت.............ببینی تو صفارا درمروت


مروت شیوه مردانگی دان..........چه این را من نگفتم بل سخندان


دوستان عزیز


می بخشید این دلنوشته خودمه که در 21تیر 75 سرودم..


اگرچه شاعر نیستم وهیچ ادعایی هم ندارم فقط صرفا جهت اطلاع عزیزان


ویاد آورری خاطرات گذشته ام هستش.


ر هر ذره به صــد راز و نيــاز آمده‌ام

بـــر در ميــكــده از روي نيـــاز آمــــده‌ام

پيش اصحاب طريقت به نماز آمده‌ام

از نهــــانخــــانه اســــرار نــــدارم خبــري

به در پيرمغـان صــاحب راز آمــده‌ام

از سـر كوي تو رانــدنــد مــرا بــا خــواري

با دلي سوخته از بــاديه بــاز آمــده‌ام

صوفي و خرقة خود، زاهد و سجاده خويش

من سوي دير مغــان نغمه نواز آمده‌ام

بــا دلــي غمــزده از ديــر به مسجـد رفتــم

به اميدي هِله با سوز و گـداز آمـده‌ام

تــا كنــد پــرتــو رويـت بـه دو عـالم غوغا

بر هر ذره به صــد راز و نيــاز آمده‌ام
                                            
                           امام خميني(ره)

که به روی نااميدي در بسته باز کردن


همه شب نماز خواندن، همه روز روزه کردن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن


شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن


به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن


به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن

"شیخ بهایی"

در سبزه زار وحودم

در سبزه زار وحودم


به دنبال


آشیانه پرستو ی عاشقی می گردم.


که به رسم عاشقی ترک وطن کرده !



دلنوشته خودم.........

  تو بودی و من و یک دشت یکرنگی

    پریشب خواب دیدم

   خوابی از جنس بلور

   خوابی از جنس محبت

   مهربانی ، ناز ، نور

   گل سرخ و سفید و ارغوانی

   در میان گامهایت فرش بود

   سبدهای سپید مهربانی

   مثال نردبانی 

   از زمین تا عرش بود

   سبدهایت پر از گلبرگ بودند

   پر از گلهای رنگارنگ بودند

   تو را دیدم که غرق نور بودی

   سراپا خنده بودی ، شور بودی

   به لبخندت گل امید می روئید

   شمیم یاسگونت را

   دلم اهسته می بوئید

   نگاهت

   بوی سبز مهربانی داشت

   کلامت

   پرده از سیمای مهر و عشق بر می داشت

   تو بودی و من و یک دشت یکرنگی

   تو بودی و من و منهای دلتنگی  


http://paktarinehsas.blogfa.com/:منبع

- چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟


...

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

كه در آن دولت خاموشیهاست .

من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی كه به من میگوید :

« گر چه شب تاریك است

« دل قوی دار،

سحر نزدیك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست -

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاك سحری ؟

- نه؟

از آن پاكتری .

تو بهاری ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !


حمید مصدق


...................

دوستان عزیز سلام

این آخرین پستمه اگه تونستم بازم در خدمتتون خواهم بود...


جاداره اینجا از دوستان خوب وگرانقدرم در وبلاگهای نسیم سبز،نسیم سحر،زندگی زیباست،داستان ادامه دارد

پژواک اجتماع ،وسایر دوستان عزیز ی که عذر خواهم که نمی تونم اسم همه اونها رو اینجا بیارم...


از همه وهمه سپاسگزاری کنم وامیدوارم که در تمام امورات زندگیتون موفق وسربلند باشید.


واین شعر زیبا رو به همه شما سروران خودم تقدیم می کنم

وامیدوارم عذر منودر قصور وتقصیر  بپذیرید.                       


البته نظرات زیباتون رو هر چند وقت که سعادت داشته باشم بر صفحات قلبم  تایید خواهم کرد.


وعجل فرجهم




چه زیبا خالقی دارم!

چه زیبا خالقی دارم

دلم گرم است می دانم

که فردا باز خورشیدی ،

میان آسمان ، چون نور می آید

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم

دوباره ، می نشید بر سر راهم

دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم

دلم گرم است می دانم ، که می داند

بدون لطف او ، تنهای تنهایم

اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ، اما

دلم گرم است ، می دانم  ،

خدای من ، خدایی خوب می داند

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه می ریزد

و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریم خالق نوری ست

 که گر لایق بداند

روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری ست

که شب ها می نشیند در کنارم

تا بیند می رسد آن شب ، که گویم عاشقش هستم

....ادامه دارد

ادامه نوشته

بوي عشق

بوي عشق


شب، همه دروازه‌هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود

 

گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب

همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش‌هاي دلخواه نسيم

نغمه‌هاي ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم، بوي عشق

زندگي لبريز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهاي ياد

روح من در دوردست راز بود


فریدون مشیری                                               

گفته بودم دوستت دارم؟

دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟

ع. معروفی
 

باز آمدی که قلب مرا زیر و رو کنی ؟


باز آمدی که قلب مرا زیر و رو کنی ؟

با حرف عشق زخم دلم را رفو کنی  

 

تا مطمئن شوی که ازعشقت شکسته ام

هی حال و روز قلب مرا پرس و جو کنی

 

این رسمش است ، بی خبر از من جدا شوی

اما گلایه از من بی آرزو کنی ؟

 

از سر گذشته آب ،چرا فکر می کنی

این آب ِ رفته ای است که باید به جو کنی

 

از شاخه های عشق ، چو گل چیده ای مرا

عطری دگر نمانده برایم که بو کنی

 

گفتم که بی تو هم دلم آرام و سرخوش است

کم مانده بود دست دلم را تو رو کنی

 

در کوله بار خاطره هایت به دوش من

جز گریه هیچ نیست ، اگر جستجو کنی . . .

مرضیه خدیر

http://sayehomr.persianblog.ir

به سراغ من اگر می‌آیید...

به سراغ من اگر می‌آیید...

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.


سهراب سپهری


http://mohtasham.blogfa.com/post-56.aspx

ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو

ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو

اگر کافر، اگر مومن، به دنبال تو می گردم


چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو

دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم


خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو

صدایم از تو خواهد بود اگر بر گردی ای موعود!


پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم


کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

نشان خانه ات را از هزاران شهر پرسیدم


مگر آن سوتر است از این تمدن، روستای تو


 شعر از : يوسفعلي ميرشكاك

خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاری

خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاری
شـــــوق پرواز مجازی ، بالــــهاي استعاری
لحظه هاي کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خــــاطرات بايگــــانی،زندگي هــــــای اداری
آفتاب زرد و غمگين ، پله های رو به پايين
سقفهای سرد و سنگين ، آسمانهـــــاي اجاری
با نگاهی سر شکسته ،چشمهـــايی پينه بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری
صندلی هـــای خميده،ميزهــــای صف کشيده
خنده های لب پريده ، گريه هــــای اختياری
عصر جدول های خالی، پارک های اين حوالی
پرسه های بی خيالی، نيمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بي قراری
عـــــاقبت پرونده ام را،بـــا غبار آرزوهــــا
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسليتهــــــا ، نامي از ما يادگاری

 

شاعر: مرحوم قیصر امین پور

یاد بعضی نفرات  روشنم میدارد

یاد بعضی نفرات

روشنم میدارد

قوتم میبخشد

راه می اندازد


نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست!


"نیما یوشیج"

قلبی که با هوا ترکیب نمی شود از طلاست ،

گیله مرد میگفت :

از آهن محکمتر و از شیر سفیدتر که نداریم ؛

ولی همین که هوا  را میزبان شوند ،  زنگ میزنند و فاسد می شوند،

بله ...

خاصیت هواست که فاسد میکند .

قلبی که با هوا ترکیب نمی شود از طلاست ،

قیمتش ؟!

فقط خدا .

منبع یکـ گیله مرد


جملات زیبا گیله مرد