مدادم را باز به دست می گیرم

و دوباره رنگ می کنم احساس های مبهم وجودم را به یاد تو

دوباره عبور می کنم از تکراری ترین راه قلبم

ومی دانم که اگر با مدادم رنگ روزمرگی را تغییر ندهم،

اگر از رنگ های متفاوت به تن روزگارم نکشم،

به آرامی آغاز به مردن خواهم کرد

میدانم اگر سفری را آغاز نکنم

چیزی ننویسم

و به اصوات زندگی گوش نسپارم

به آرامی آغاز به مردن خواهم کرد

آمده بودم که با مدادم رنگ زندگی به خیال های خیس و حسرت زده ام بزنم

اما انگار

دوباره بوی خاک نم خورده نا امیدی

در مرز تحقق مرا توقیف می کند

و من درمانده و بی قرار

در آستانه انفجار بغض های خاموشم

دوباره پاییزی ترین رنگ ها را به روزگارم هدیه می کنم

گاه باید نت های غم انگیز زندگی را گریه کرد

گاه باید فقط ایستاد و لحظه ها را شمرد...